کلاس اول شدنت مبارک...!
چند روز دیر شد...میدونم.ولی حالام دیر نشده. حواست هست؟کلاس اول شد...جداییمون رو میگم. شد هفت ساله. و طبق معمول من باید تنهایی جورش رو بکشم.اصلا یادت بود؟ از خودت خجالت نکشیدی که گذاشتی هفت سال تنهایی همینجوری از همه چی شاکی باشم. تو که موقع رفتن گفتی میسپارمت به خدا..پس به خدا اعتقاد داری...منم سپردمت به خدا خودش میدونه چیکار کنه.خدا چیزایی که میخواستم رو بهم نداد تا جاییکه زندگیم که هیچ؛ همه وجودم و روحم داره از هم میپاشه اما تو به تک تک رویاهات رسیدی.خدا سکوت کرده.دیگه جواب منو نمیده.دیگه حوصله منو نداره. منم صبح ها که از خواب پا میشم دیگه نمیگم خدایا امروز روز خوبی باشه میگم خدایا قسمت میدم به فاطمه زهرات که دیگه بدتر نشه اوضاع. ناشکری نمیکنم کفر هم نمیگم فقط دیگه بی تفاوتم. میخورم میخوابم قدم میزنم و نگاه میکنم و رد میشم.مسخره س هفت سال منتظر بمونی که کسی بیاد ک الان کنار عشقشه و هرروز خوشبخت تر از قبله. مسخره تر اینکه هر چی بخوای فراموش کنی بازم نمیشه؛نمیتونی...چون تا تک تک سلولهای بدنت رو تسخیر کرده و
ادامه نوشته
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۶ ساعت 13:41 توسط مقصر
|