آخرشه دیگه...

این بار بزار به خودت سلام بدم خدای من..تقریبا چند وقتی هست که جوری رفتار میکنی که حس میکنم منو از لیست بنده هات گذاشتی کنار.نمیدونم چیکار کردم...و ازت خواستم بهم بگی تا بدونم چه گناهی کردم که تاوانش این باشه اما تو سکوت کردی. خدایا؛ من خیلی قدمها اومدم سمتت اما تو سکوت کردی. شاید دیگه منو نمیخوای. و من چاره ای ندارم که بپذیرم. اما خدایا با اینکه تو فراموشم کردی من نمیتونم فراموشت کنم. بارها گفتم آبرومو نبر؛ زندگیمو به بازی نگیر ازت خواهش کردم..التماس کردم...گریه کردم..نذر کردم و و و... ولی تو سکوت کردی. این دیگه امتحان نیس؛این جزاست. جزای گناه نکرده...اما بازم بیخیالت نمیشم. خدایا میخوام اخرین شانسم رو هم امتحان کنم.بعد از ده دوازده سال به شدت خسته ام...گاهی کفر میگم. خدایا این اخرین فرصتیه که بهم بفهمونی من هنوز جزو بنده هاتم.و دور انداخته نشدم. فقط حدود ده روز دیگه فرصت هست...اگه بشه و به حرفام گوش بدی من کلا یه ادم دیگه میشم...و هزاربار بیشتر از قبل با افتخار بندگیتو میکنم اما اگه نشه دیگه کاری با حکمت و قسمت و این داستانا ندارم. اگه نشه یعنی کنار گذاشته شدم منم همه چیو میزارم کنار. خدایا؛ ایمان منو ازم نگیر. ده سال یه نفرو از نوجوونی تا جوونی امتحانش کردی . بسه دیگه...داره ایمانشو از دست میده. تا کجا میخوای تماشا کنی فقط؟ عذاب الهی اینه؟ چرا؟ چیکار کردم من؟ بهم بگو خب...اخرین شانس و فرصتیه که دارم...اگه نشه یعنی تو نخواستی...اگه ایمانم بلغزه یعنی تو بین هفت میلیارد ادم فقط ازمن بدت میاد. از من و ایمانم. من برلی اخرین بار منتظرم.تیکه تیکه و کم کم نمیخوام. تمام مشکلاتم رو یکجا حل شده میخوام. چون ده سال جوونی و نوجوونیم تو غصه و مشکل گذشته. حالا حقمه که یه شبه همش حل شه. خدایا...تا ده روز دیگه هیچی نمینویسم اما بعدشمیام و مینویسم که من احمق بودم و تو منو هنوز قبول داری یا مینویسم اخرین فرصتم رو هم از دست دادم..خدا منو کنار گذاشت...امیدوارم اولی رو بنویسم... سپردم به خودت... اخرین فرصتم رو سپردم به خودت...

شاید...

فکرکنم احتمالا خبرای خوبی تو راهه...اتفاقات خوبی شاید بیفته....پست بعدیم معلوم میشه...خدایا ببخشید..من بنده خوبی نیسم اما تو خدای خوبی هسی...ب خوبی بی پایانت بدی منو ندید بگیر و نوشته بعدیمو پر کن از الهی شکر...الهی شکر..

بریدم دیگه....

 

سلام. باز هم منم و این سلام های همیشگیم که خودم میگم و خودم میشنوم. مرداد هم تموم شد. اما از همون اولش مامان بزرگه مریض شد. زنی که تا یه ماه پیش حتی سخت ترین کارارو خودش انجام میداد حالا زیر کپسول اکسیژنه و دوتا پرستار و چهارتا بچه ش بهش میرسن. یه چیزی بگم؟ شاید مسخره و غلو باشه اما من فکر میکنم اگه تو نرفته بودی حتی مامان بزرگه هم مریض نمیشد. هفت سال و نیمه رفتی و انگار خدا ازم خیلی خیلی ناراحته. به شدت بهم بی توجه شده. هرچی گریه کردم؛ دعا کردم؛ حتی ختم قرآن نذرکردم...زار زدم از ته دل...اما انگار نه انگار...هر روز بیشتر دارم تو مرداب زندگی غرق میشم و صدامو نمیشنوه.چقدر حکمت؟ چقدر قسمت؟ خسته شدم. اما اگه تو بودی هیچ کدوم ازین مشکلات نبود. دلم گرفته. دلم خیلی گرفته. به قول خودت آب خوردم اما درست نشد. دلم به شدت تو رو میخواد.که کنارم باشی و بهم میگه دیوونه خدا حواسش هست چرا باهاش قهری؟ بهت نیاز دارم هنین الان...ک غرق مشکلم میخوام باشی. جوونیم داره میره. هفت سال و نیمه خدا منو فراموش کرده. خدایا مطمینم تو هسی و داری نگا میکنی. پس از اشکای من لذت میبری یا از خواهش و التماسام؟ یا از استرس و تپش قلبم؟ چرا از من دور شدی؟ گناهم چیه که اینجور میکنی؟ منم باید مثل خیلیا میشدم تا بهم توجه کنی؟ سالهاست بهت میگم معجزه...معجزه...یه معجزه برات انقدر سخته؟ خسته شدم خدایا. اره خسته شدم. بریدم. هیشکی نیس کمکم کنه. چرا گناه پاکی من شد از دست دادن تنها عشق زندگیم؟ خدایا چرا داری نسبت ب من اینجوری میکنی؟ اون همه وعده دادی...یک قدم برداشتم...دو قدم...صد قدم...تو چرا نمیای سمتم...چرا؟ خستم. بریدم...به دادم برس...تو رو خدا به دادم برس...