شاید...
بریدم دیگه....
سلام. باز هم منم و این سلام های همیشگیم که خودم میگم و خودم میشنوم. مرداد هم تموم شد. اما از همون اولش مامان بزرگه مریض شد. زنی که تا یه ماه پیش حتی سخت ترین کارارو خودش انجام میداد حالا زیر کپسول اکسیژنه و دوتا پرستار و چهارتا بچه ش بهش میرسن. یه چیزی بگم؟ شاید مسخره و غلو باشه اما من فکر میکنم اگه تو نرفته بودی حتی مامان بزرگه هم مریض نمیشد. هفت سال و نیمه رفتی و انگار خدا ازم خیلی خیلی ناراحته. به شدت بهم بی توجه شده. هرچی گریه کردم؛ دعا کردم؛ حتی ختم قرآن نذرکردم...زار زدم از ته دل...اما انگار نه انگار...هر روز بیشتر دارم تو مرداب زندگی غرق میشم و صدامو نمیشنوه.چقدر حکمت؟ چقدر قسمت؟ خسته شدم. اما اگه تو بودی هیچ کدوم ازین مشکلات نبود. دلم گرفته. دلم خیلی گرفته. به قول خودت آب خوردم اما درست نشد. دلم به شدت تو رو میخواد.که کنارم باشی و بهم میگه دیوونه خدا حواسش هست چرا باهاش قهری؟ بهت نیاز دارم هنین الان...ک غرق مشکلم میخوام باشی. جوونیم داره میره. هفت سال و نیمه خدا منو فراموش کرده. خدایا مطمینم تو هسی و داری نگا میکنی. پس از اشکای من لذت میبری یا از خواهش و التماسام؟ یا از استرس و تپش قلبم؟ چرا از من دور شدی؟ گناهم چیه که اینجور میکنی؟ منم باید مثل خیلیا میشدم تا بهم توجه کنی؟ سالهاست بهت میگم معجزه...معجزه...یه معجزه برات انقدر سخته؟ خسته شدم خدایا. اره خسته شدم. بریدم. هیشکی نیس کمکم کنه. چرا گناه پاکی من شد از دست دادن تنها عشق زندگیم؟ خدایا چرا داری نسبت ب من اینجوری میکنی؟ اون همه وعده دادی...یک قدم برداشتم...دو قدم...صد قدم...تو چرا نمیای سمتم...چرا؟ خستم. بریدم...به دادم برس...تو رو خدا به دادم برس...