نمیدونم حالم خوبه یا بد...!البته سرما خوردم حسااابی...کلافه م...خوب شده بودماااا...ولی بازم شروع شد. بعد از سفر اینجوری شد. اها راستی رفتم تهران. چهار روز تنهایی زندگی مجردی رو تجربه کردم. جالب بود بنظرم...سخت بود ولی بالاخره باید از یه جایی شروع کرد. اونجا کمتر بوی نو رو میداد. در و دیوارای اون شهر بزرگ با تو و خاطرات تو غریبه بودن.ساعتها تو تاکسی تو ترافیک زیر نور چراغهای رنگارنگ مغازه ها و ادمهایی که شب و روز براشون مهم نیست؛یاد تو افتادم.قرار بود اگه کار پیدا نکردیم بیایم تهران و تلاش کنیم.یادته یه بار باهم اومدیم تهران؟ لعنت به من که چقدر گفتم زود برگردیم.و مطمینا دلت شکست و به روم نیاوردی. کار پایان نامه گره افتاده توش و دارم تمام سعیمو میکنم گره ها رو باز کنم.خدا خیلی کمکم کرده.بازم منتظر معجزه شم. اگه تو بودی حتما کمک میکردی. کمک میکردی برای پایان نامه م و حتما روز دفاع چون تو پیشم بودی استرس نداشتم. دارم میجنگم... با همه سختیا و با زندگی.شکست نمیخورم اما یه جاهایی یه وقتایی کم میارم... کاش بشه زودتر دفاع کنم و برم ازین شهر کوچیک که حتی اسمونش هم یاد تو رو تداعی میکنن. برم شهری که همه چی درباره تو از یادم بره.خدایا من هنوز منتظر معجزه تو هستم...شروعش کردی پس لطفا کمک کن تا به خوبی تموم شه. عاشقتم...کمکم کن...