تولدت مبارک...
نمیدونم چی بنویسم....ساعت یازده و چهل و شش دقیقه شبه و بغض گلومو گرفته. نمیتونم گریه کنم اما باور کن دلم میخواد زار بزنم. انقد دلم هواتو کرده که نگو. امروز خاص بود. میدونی ک چرا؟ عاخه تولدته. روزیه که دنیا اومدی.امروز برا خودم حشن گرفتم برا تولدت. جسمت نبود پیشم اما یادت بود. از صبح همش منتظر بودم معجزه شه. منتظر بودم این گوشی لعنتی زنگ بخوره و شماره ات بیفته روی صفحه گوشیم اونم بعد این همه سال... امشب انقد دلم گرفته ک نمیدونی....بخدا نمیدونی.دوست ندارم شب تولدت حرفهای بد و غمگین بزنم اما چیکار کنم که نمیتونم. کاش جشن میگرفتیم برات باهم...من و تو...دوتایی مث شیش سال قبل...حیف شد... حیف کردی...امروز مث هر روز و حتی بیشتر به یادت بودم لحظه به لحظه...امروز روز تو بود. از ته قلبم امیدوارم شاد بوده باشی. منو یادت نیار.خوش بگذرون. هنوز هشت دقیقه از تولدت مونده. یه آرزو کن و چشمهاتو ببند...خدا صداتو میشنوه...منم این گوشه دعا میکنم ارزوت براورده شه اگرچه میدونم توی ارزوت هیچ سهمی ندارم اما میخوام اینو بدونی که هر سال تولدت رو جشن میگیرم. خیلی خیلی مواظب خودت باش. دوستت دارم.تولدت مبارک...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 23:54 توسط مقصر
|